|
میانگین سرانه مطالعه جهان 45 دقیقه در روز است که این مطلب برای کشورهایی چون ژاپن 90 دقیقه , انگلیس 55 دقیقه , امریکا 20 دقیقه و برای ایران 2 دقیقه در روز گزارش شده است. اگر بی انصافی نکنیم این اعداد و ارقام با احتساب مطالعات اداری ,قران و کتب ادعیه به 18 دقیقه در روز افزایش میابد که البته در هیچ کجای دنیا مورد محاسبه قرار نمیگیرد. بنابراین بار دیگر در زمینه ای دیگر همگی می تواینم به ایران اسلامی خود ببالیم و افتخار کنیم.
وجود اندیشمندانی چون هم سن و سالان بنده که تعدادشان به قدر کفایت در این مرز پر گهر زیاد است کافیست تا این میانگین را به حداقل آن در جامعه ای که اکثر قریب به اتفاق آنرا کهنسالان کم سواد تشکیل می دهد , برساند.
اگر تعدادی از این جاماندگان ازفرهنگ غنی کتاب و کتابخوانی دوستان از سر اجبار و انسان دوستی تان باشند احتمالا در ایام نمایشگاه کتاب به تنهایی از آن دیدن می کنید اما تصور کنید طی یک اقدام محیر العقول یکی از دوستانتان که اتفاقا مثال سراپا نقضی است برای هوش ایرانی برخلاف آنچه که در گذشته از شخصیتش به اثبات رسانیده به شما افتخار همراهیش را در بیست و پنجمین نمایشگاه کتاب بدهد... عکس العمل شما چیست؟
احتمالا شما به بهبودی احوالات بیگانه با علم وادبش امیدوارم می شوید اما پس از مدتی کوتاه نا امید از چندین سال معاشرت بی تاثیر روی دوست کم فرهنگتان متوجه میشوید که دوستتان به گفته خودش میخواهد "از اون غرفه ای که این بازیگره که تو اون سریاله بازی میکنه " دیدن کند....البته با اینکه برای شما مرجع ضمایر اون و این کمی نامفهوم است و البته کم اهمیت ولی دلتان طاقت ادامه یافتن التماس های دوستتان را نمی آورد و به ناچار با او همراه می شوید.
شما در مسیر محل برگزاری نمایشگاه کتاب همراه با بیکاری مجسمی که دوستتان است برای برگزاری مراسم دیدار با چهره ماندگار در یاد و خاطر او هستید و به اراجیف کودکانه اش راجع به افتخاری که لحظاتی بعد نصیبش می شود, به آرزو های ناشی از پایین بودن افق دیدش که البته ده سانتی به واسطه کفشهای غیر استانداردش بالا آمده گوش میکنید
به غرفه معهود می رسید و با انبوهی از جماعت نسوان مواجه میشوید که اطراف آن دیوار دفاعی تشکیل داده اند , و دوست پیگیرتان همراه عده دیگری از دوستان گروه سنی خودش توهم محبوبیت بازیگر محترم را تشدید میکند
لحظه پایان یافتن مراسم گرفتن عکس و امضا با اتمام ساعت نمایشگاه مصادف میشود و شما به یاد شلوغی و سیل عظیم جمعیت و پیامد متعاقب آن , له شدگی و کوفتگی عضلانی به مدت یکی دو روز پس از حضور در مترو آن مکان خیلی خیلی صمیمی , گرم و البته مرطوب می افتید...جایی که بیش از هر مکان دیگری مفهوم بنی آدم اعضای یکدیگرند را در یاد و خاطر شما زنده و متجلی می سازد وقتی که کتف همشهری عزیزتان در دیافراگم و دست بنی بشر دیگری در حلقتان می رود.
تنها نکته ای که شما را امیدوار می کند این است که می توانید در آن شلوغی به دور از افاضات دوست عزیزتان به مقایسه میان میزان ساعات مطالعاتی مملکتتان با وجود صنعت سینمایی بی بدیلش با آمار سایر کشورهای دوست و نه چندان همسایه با بهترین تکنولوژی در این صنعت بپردازید که احتمالا موفق به کشف این نسبت 0.1 نمیشوید
اما به دلیل فشار های وارده از نواحی مرکزی و محیطیتان به راه حلی نه چندان جوانمردانه برای تعدیل این نسبت می رسید که نه تنها سرزمینتان را سرافراز که زمینه استخلاص خودتان را از دوستی های از سر انسان دوستی فراهم میکند...با دادن بورس عکاسی با صادرات عده قابل توجهی از جوانان عموما هنردوست و پیگیر در زمینه گرفتن عکس و امضا از هنرمندان به سرزمین های دیگر میتوانید به رویاهایتان جامه عمل بپوشانید که با توجه به مسری بودن این مرض بین جوامع امید است آنها هم به درد ما مبتلا شوند چرا که بنی آدم اعضای یکدیگرند...
|