خاکستری هایی که رنگی میشوند...



نمایش خیابانی

هر روز حوالی ساعت دو

در همین خیابان

همین گوشه , کنار همین جدول ,کنار همین درخت ,کنار همین دکه روزنامه فروشی

یک خاطره می میرد

تو می بینی

از میان عابران این خیابان

یک خاطره کم می شود

از حافظه خیابان

از سایه درخت

و در هیچ روزنامه ای نوشته نمی شود...

می ترسی از سالها گذر از این فراموشی بلند

چادر مادر را محکم میگیری

گوشه ای از تاریکی که در آن پیچیده ای...

می ترسم از این که گم شوم در این خیابان

میان خاطرات گذشته ای که گذشت

در میان این عبور و

دیگر مرور نشوم  

مثل تمام عابران

دیگر گذر نخواهند کرد از این خیابان مبتلا به آلزایمر

که مسری ست این درد

این ترس

ترس از گذشته ای هر روز از این خیابان گذر می کند و

هیچ کس نمی پرسد

هیچ کس نمی فهمد

به کجا می روند این خاطرات سرگردان

از دور از دورتر

و هیچ کس عقب را نگاه نمی کند

 که بپرسد : اسم این خیابان چیست...


من گم شدم.



پنجشنبه 28 اردیبهشت 1391 | نظرات ()

خاکستری مرده

درخت زردآلو

زردآلو

زردآلو

زردآلو

....

به یاد نمی آورمش !



چهارشنبه 27 اردیبهشت 1391 | نظرات ()

بنی ادم

میانگین سرانه مطالعه جهان 45 دقیقه در روز است که این مطلب  برای کشورهایی چون ژاپن 90 دقیقه , انگلیس 55 دقیقه , امریکا 20 دقیقه و برای ایران 2 دقیقه در روز گزارش شده است. اگر بی انصافی نکنیم این اعداد و ارقام با احتساب مطالعات اداری ,قران و کتب ادعیه به 18 دقیقه در روز افزایش میابد که البته در هیچ کجای دنیا مورد محاسبه قرار نمیگیرد. بنابراین بار دیگر در زمینه ای دیگر همگی می تواینم به ایران اسلامی خود ببالیم و افتخار کنیم.

وجود اندیشمندانی چون هم سن و سالان بنده که تعدادشان به قدر کفایت در این مرز پر گهر زیاد است کافیست تا این میانگین را به حداقل آن در جامعه ای که اکثر قریب به اتفاق آنرا کهنسالان کم سواد تشکیل می دهد , برساند.

اگر تعدادی از این جاماندگان ازفرهنگ غنی کتاب و کتابخوانی دوستان از سر اجبار و انسان دوستی تان باشند احتمالا  در ایام نمایشگاه کتاب به تنهایی از آن دیدن می کنید اما تصور کنید طی یک اقدام محیر العقول یکی از دوستانتان که اتفاقا مثال سراپا نقضی است برای هوش ایرانی برخلاف آنچه که در گذشته از شخصیتش به اثبات رسانیده به شما افتخار همراهیش را  در بیست و پنجمین نمایشگاه کتاب بدهد... عکس العمل شما چیست؟

احتمالا شما به بهبودی احوالات بیگانه با علم وادبش امیدوارم می شوید اما پس از مدتی کوتاه نا امید از چندین سال معاشرت بی تاثیر روی دوست کم فرهنگتان متوجه میشوید که دوستتان به گفته خودش میخواهد "از اون غرفه ای که این بازیگره که تو اون سریاله بازی میکنه " دیدن کند....البته با اینکه برای شما مرجع ضمایر اون  و این  کمی نامفهوم است و البته کم اهمیت ولی دلتان طاقت ادامه یافتن التماس های دوستتان را نمی آورد و به ناچار با او همراه می شوید.

شما در مسیر محل برگزاری نمایشگاه کتاب همراه با بیکاری مجسمی که دوستتان است برای برگزاری مراسم دیدار با چهره ماندگار در یاد و خاطر او هستید و  به اراجیف کودکانه اش راجع به افتخاری که لحظاتی بعد نصیبش می شود, به آرزو های ناشی از پایین بودن افق دیدش که البته ده سانتی به واسطه کفشهای غیر استانداردش بالا آمده گوش میکنید

به غرفه معهود می رسید و با انبوهی از جماعت نسوان مواجه میشوید که اطراف آن دیوار دفاعی تشکیل داده اند , و دوست پیگیرتان همراه عده دیگری از دوستان گروه سنی خودش توهم محبوبیت بازیگر محترم را تشدید میکند

لحظه پایان یافتن  مراسم  گرفتن عکس و امضا با اتمام ساعت نمایشگاه مصادف میشود و شما به یاد شلوغی و سیل عظیم جمعیت  و پیامد متعاقب آن , له شدگی و کوفتگی عضلانی به مدت یکی دو  روز پس از حضور در مترو آن مکان خیلی خیلی صمیمی , گرم و البته مرطوب می افتید...جایی که بیش از هر مکان دیگری مفهوم بنی آدم اعضای یکدیگرند را در یاد و خاطر شما زنده و متجلی می سازد وقتی که  کتف همشهری عزیزتان در دیافراگم و دست بنی بشر دیگری در حلقتان می رود.

تنها نکته ای که شما را امیدوار می کند این است که می توانید  در آن شلوغی به دور از افاضات دوست عزیزتان به مقایسه میان میزان ساعات مطالعاتی مملکتتان با وجود صنعت سینمایی بی بدیلش با آمار سایر کشورهای دوست و نه چندان همسایه با بهترین تکنولوژی در این صنعت بپردازید که احتمالا موفق به کشف این نسبت 0.1 نمیشوید

اما به دلیل فشار های وارده از نواحی مرکزی و محیطیتان به راه حلی نه چندان جوانمردانه برای تعدیل این نسبت می رسید که نه تنها سرزمینتان را سرافراز  که زمینه استخلاص خودتان را از دوستی های از سر انسان دوستی فراهم میکند...با دادن بورس عکاسی با صادرات عده قابل توجهی از جوانان عموما هنردوست و پیگیر در زمینه گرفتن عکس و امضا از هنرمندان به سرزمین های دیگر میتوانید به رویاهایتان جامه عمل بپوشانید که با توجه به مسری بودن این مرض بین جوامع امید است آنها هم به درد ما مبتلا شوند چرا که بنی آدم اعضای یکدیگرند...



شنبه 23 اردیبهشت 1391 | نظرات ()

آی آدمها!

هر سال همین موقع درست وقتی  که این روزها می آیند,

سیاه می پوشد

که من سیاه می پوشم

چند سال است...

اردی بهشت که می آید

وقتی حواسم نیست

وقتی که یادم میرود

همان وقتی که در تقویم هیچکس نوشته نشده است,

با بغض آسمان

مرگ متولد میشود...

این روز ها فقط باران می بارد

باران روی سقف اتاق من...

انگار آسمان کار دیگری ندارد

انگار آسمان نمیداند

که هر سال همین موقع وقتی که این روزها می آیند,

دیگر لازم نیست که

این جا

روی سقف اتاق من

اینقدر ببارد...

دوستت ندارم!

وقتی که حواست نبود و آنقدر باریدی

وقتی که اردی بهشت بود و آنقدر باریدی

که گوشه ای از خاطرات مرا سیل برد

که خاطرات من غرق شد

وقتی که اردی بهشت بود و من حواسم نبود

که تکه ای از بغض آسمان در دریا غرق شد و...

امروز سالمرگ آسمان است

شاید برای تکه ای از خودش که مرد

می گرید...


 

و من برای بغض آسمان...

بهشت زهرا تهران - هم ردیف تمام اشکها و لبخندها - قطعه ای از قلب مادر بزرگم که ما صدایش میکردیم دایی...



جمعه 15 اردیبهشت 1391 | نظرات ()

سلام ساعت دو!

من برای ما تکرار می شود...

درست مثل من برای تو.

که هر روز

راس ساعت دو

رد پایم را

در این کوچه ها

آنــقدر تکرار می کنم که

به اینجا برسم...

این را ساعت معتاد من به دو

سنگ فرش های پیاده رو

و شمعدانی پشت پنجره تو

خوب میدانند...

که من چقدر برای این مسیر

برای ساعت دو

برای پیاده رو

و برای تو

تکراری شده ام.


و برای خودم .



دوشنبه 11 اردیبهشت 1391 | نظرات ()

تو را من ...

از دستان تو باران می بارد

در چشمان من ستاره

من منجم گاه و بیگاه های لبخند تو ام

تو راوی این برهوت دشت

که بیشترت شاعر است و

شب

به قافیه رگبار

اشک می سرایی

در جایی که من نمیدانم

جایی که ابر ها حیران نگاه تو می شوند و

حیرت سنگین ترین مرتبه افلاک

جایی که این جا نیست

این جا منم میان شکاف آسمان و زمین

از لابه لای تقویم ترک خورده قرن

آسمان را ورق میزنم

تا جایی که باران شروع میشود

اما اینجا هنوز همان است که

قرار بود

این جا زیر چتر توست

ساعت به وقت بی محلی!



پنجشنبه 7 اردیبهشت 1391 | نظرات ()

از دور نگاهت می کنم...

تو را کنار این پنجره می آورم

که سالها از ساعت من دور است و

عقب

از چشمان تو!

تو را کنار این پنجره می آروم

به گام باد و بهار و بهانه هیاهوی چشمانت

که معبر گرفته اش هنوز

معبد هزار عارف است و

قلب من

آتشکده ایست

به قدمت هزار سال,

که باران می بارد و

رد انگشتان توست که می ماند و

ترس کودکانه من

از لحظه ای که پلک شب روی جهان تو کشیده می شود

از برق نگاه تو که می رود

از رعد!

گوش کن...

این صدای بهار است

که میان گیسوان باران قد می کشد

باران که روی گونه ات می زند

بوی خاک بلند می شود

بالا می رود

واسطه می شوی که زمین به آسمان برسد

آنقدر که همه بهشت زیر پاهایت می رود...

تو را کنار این پنجره آوردم,

که خیس حادثه زرد پاییز است و

بهار را

از دور نگاه می کند...



پنجشنبه 7 اردیبهشت 1391 | نظرات ()

قاب در قاب

امروز باران نمی بارد,

امروز شعر من,

امروز این لبخند,

به لبان تو نمی آید!

3- 2- 1

لبخند!

این عکس هم,

خوب از آب در نمی آید!

من, تو, دیوار پشت سر...


ساعت شش عصر است.

چای دم می کشد,

نسترن در باغ قد,

و من خمیازه ای کشدار,

از این که باز

ساعت شش عصر است و

لبخند تکراری تو,

به لبانت نمی آید!

در روز,

روز در شب,

شب در شب,

قاب در

          قاب می گیرم این لحظه ها را

          امروز را

          دیوار را

          و قاب عکس تو را!

 



دوشنبه 4 اردیبهشت 1391 | نظرات ()

سلام ما را به بهار برسان...

در پایان هر روز
 
پاییزی از راه میرسد

درست از انتهای همین خیابان بلند

از کنار ردپای پیاده ما

شروع میشود....

و تا هزار پله

هزار پله پایین تر از فاجعه ریختن

تا چشم کار میکند
 
زرد است و زرد است و زرد
 
از ناودان هزار خانه خالی جدول

صدای چک چک لحظه ها

کنار گامهای خیس و خسته انسانها

فریاد میشود:
 
یکِ افقی پر شد!

باران
 
ردپای هزار سال را می شست

و جای پای تو

بهانه تمام ابر ها بود...
 
پیاده روی های مدام هم

به بهای بهار بود....

در پایان هر روز

پاییزی از راه می رسد

و درست از انتهای امروز

صدای پای ما

از کنار هزار بهار شنیده میشود.
 
سلام ما را به بهار برسان!


شنبه 26 فروردین 1391 | نظرات ()

نو روز

در هزار و سیصد و نود و یکمین جلد فرهنگ ما

یک جمله نوشته شده:

این جا

صدای توپ

فقط نوروز معنا میشود


با آرزوی سالی پر از صلح و دوستی برای تمام ساکنان این کره آبی



سه شنبه 1 فروردین 1391 | نظرات ()

آهای آهای دیوونه!

با اجازه سعدین:

اتل متل توتوله

نشسته ام تو خونه

الان وقته ناهاره

دلم آواز میخونه:

قور قور قار!

بابا رفته سر کار

دنبال نون حلال

صبونه شام و ناهار

دغدغه زمونه

این مرغ مهربونه

آهای آهای دیوونه1!

عید اومده به خونه

باز تخم مرغ گرونه

هفت سینمون روی هوا میمونه...


1-مخاطبش شما نیستید... مسئولین محترم هستن که بی خیال...



پنجشنبه 25 اسفند 1390 | نظرات ()

ریز تر بباف...

 

میشه بی خیال شی؟



سه شنبه 23 اسفند 1390 | نظرات ()

یا مقلب القلوب ...

تند باد,
احتمالا به باد های تندی اطلاق میشود , که باز هم بنا بر یکسری احتمالات صد در صدی در بعضی جاها که احتمالا اینجا نیست و بعضی وقتها که حالا نیست , می وزد...

گرد باد,
احتمالا به باد های تندی اطلاق میشود , که باز هم بنا بر یکسری احتمالات صد در صدی در بعضی جاها که احتمالا اینجا نیست و بعضی وقتها که حالا نیست  , حول یک محور ثابت یا شاید متحرک ,می وزد...

تند باد ... وقتی که تمام گذشته از کنار آدمیزاد رد میشوند, پرتاب میشوند به آینده ای دور ( یا نزدیکش مهم نیست) که قرار است آدم به آن برسد... این است که میگویند تاریخ تکرار میشود... 
وضعیت آدمیزاد در گرد باد مبهم تر است , وقتی که تمام حوادث باهم تکرار میشوند ...یک در گیری مبهم که مرزهای زمانی در آن غیر قابل تفکیکند... روزهای آخر سال اینگونه اند... لحظه تحویل سال یک انقلاب بهاری !, لحظه ایست طوفانی که در آن گردباد می وزد...

تند باد و گرد باد فرق های دیگری هم دارند...



یکشنبه 21 اسفند 1390 | نظرات ()

ساعت به وقت (بی)محلی...

این جا همه

به انتظار تو,

به احترام تو,

                     ایستاده اند,

بجز ساعت که هنوز هم قرار را به عقب میندازد...



سه شنبه 16 اسفند 1390 | نظرات ()

ـــــــــــــــــــــــــ !

سکوت می روید

پشت دیواری که

به آن تکیه کرده ام...

و من به این امیدم که

باغ کوچک خانه ات کمی آبـــاد شود...



یکشنبه 14 اسفند 1390 | نظرات ()

شبانه های بدون روز

شب از کناره ها میرسد

همیشه همین طور میشود...

قرار است که این طور باشد

قرار یست بین بعضی ها

قرار است که ما در جریان نباشیم

من خواب بودم که شب رسید.

معمولا هم همین طور می شود...

بیشتر آدمها خوابند وقتی شب می رسد

یا شاید به زمانی از شبانه روز شب می گویند که بیشتر آدمها خواب باشند

شب از کناره ها می رسد,

شاید هم نمی رسد ولی اغلب ما وسط آنیم...


چه انتظاری میشه داشت از کسی که تو یه روز تعطیل صبح کله سحر رفته مدرسه؟

نامرده هر کی که بدونه ولی به رفیقش نگه که مدرسه تعطیله ...خدا.... .... ! واقعا که!



شنبه 13 اسفند 1390 | نظرات ()

با کمی تاخیر مبارک!

متن تبریک سید محمد خاتمی عزیــــــــــــــــــز به هنرمند گرانقدر اصغر فرهادی

به نام خدا
هنرمند گرانقدر جناب آقای اصغر فرهادی

موفقیت چشمگیرتان را در پرآوازه‌ترین حادثه و مراسم سینمایی که نشانگر شایستگی‌های شما و هنرمندان عزیز و همکاران ارجمندتان در فیلم «جدایی نادر از سیمین» است صمیمانه تبریک می‌گویم.

اقبال مردمی در ایران و اهتمام جشنواره‌های گوناگون و صاحب نظران معتبر در سراسر جهان، پیش از این نیز توانمندی و جایگاه والای سینمای اندیشمند و صاحب سبک ایران را به خوبی نشان داده است و آنان که به ایران و به آیین و فرهنگ و تاریخ این مرز و بوم دلبستگی دارند و احترام می‌گذارند، توفیق بزرگ شما را بار دیگر ارج می‌نهند.

این حادثه را باید نشانه‌ای روشن بر آن دانست که هنر به طور عام و سینما به طور خاص از مهم‌ترین ابزارهایی است که می‌تواند در جهان نا‌امن، جنگ‌زده و پر از تبعیض و ناروایی و خودکامگی، موجب نزدیکی دل‌ها و چیرگی انسانیت و محبت بر خشونت شود و گفت‌و‌گوی فرهنگ‌ها و تمدن‌ها را به جای تنش و درگیری بنشاند.


جایزه اسکار یه طرف این پیام تبریک م همون طرف!

مبارکه!



جمعه 12 اسفند 1390 | نظرات ()

سلام ساعت دو!

هیچی فقط خواستم یه سلامی عرض کنم!

جمعه 12 اسفند 1390 | نظرات ()

بدون شرح!

eshtebah!.jpg

 

گاهی اوقات آدم اشتباه میکند...

ولی آدم (!) اشتباهش را تکرار نمیکند...



پنجشنبه 4 اسفند 1390 | نظرات ()

تولدت مبارک!

عمه گلم تولدت مبارک!



پنجشنبه 4 اسفند 1390 | نظرات ()





ن.نوشته + سعدین نوشته!
ن.نمکدون
ن.خط خطی
دگر.نوشته
ن.نوشته

ن.ساکن

اردیبهشت 1391
فروردین 1391
اسفند 1390
بهمن 1390
دی 1390
آذر 1390
آبان 1390
مهر 1390
شهریور 1390
مرداد 1390
فروردین 1390

نمایش خیابانی
خاکستری مرده
بنی ادم
آی آدمها!
سلام ساعت دو!
تو را من ...
از دور نگاهت می کنم...
قاب در قاب
سلام ما را به بهار برسان...
نو روز
آهای آهای دیوونه!
ریز تر بباف...
یا مقلب القلوب ...
ساعت به وقت (بی)محلی...
ـــــــــــــــــــــــــ !
شبانه های بدون روز
با کمی تاخیر مبارک!
سلام ساعت دو!
بدون شرح!
تولدت مبارک!
in vitro
و من هنوز سوم شخص غایب این جریاناتم...
آدم ... حتی... برفی...
بدون شرح!
ش ی د ا ی ی ی ی ی ...
آب رنگ...
نفس آخر...
اینجا نان به قافیه جان می آید...
...
سعدین نامه...

دختر رز
سعدین
آرتـــان
ارغوان باقرنیا
پانته آ احمد پور
سمیه غفاری
یاسمن طاهری
فاطمه رحمانی
مژده محمدی
نقاش باشی

بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
كل مطالب : عدد

RSS 2.0